یکی بود یکی نبود. یه دیوار سفیدی بود که...
«رای من کو»، تیر۸۸ / «V»، دی۸۸ / «امیدV»، اردیبهشت۸۹.
پسر کوچولو هر روز روی دیوارِ گِردِش مینوشت «امیدV» و مردم میگذشتند. و هر روز یه لکهی سیاه به ستون اضافه میشد و مردم میگذشتند... تا این که یک شب که ماه موهاش رو کامل کنار زده بود و داشت بهش نیگا کرد، پسر کوچولو خم شد و برای آخرین بار نوشت:...
و این جوری بود که ستون دیگه سفید نبود. زشت شده بود و کسی نیگاش نمیکرد. اما بعدش... اما مامان بعدش رو نمیدونست. فقط همین رو میدونست که دیوار سالها سیاه و دستنخورده موند. گفت: ...
» قصهی یک دیوار - ۱
.
* بلاگ دیوارنویس دیگه بروز نمیشه *
روند آزمایشی ادامه کار بلاگ دیوارنویس:
- بچهها عکس و پوستر و... رو میفرستن به chizjamkon@gmail.com.
- یه نسخه از عکسها فوروارد میشه به ایمیل بلاگها.
- هر کی بلاگ خودش رو میچرخونه، با سلیقه خودش.
- هر کی بهتر کار کرد، مشتری بیشتری داره.
موسوی گفت هر بلاگی رفت، چند تا جاش بیاد؛ نوبت شماست

نوبت شماست.

چاپ کنیم ها
5 نظر:
گفت اما یه روز یه مردی میآد با یه سطل بزرگ همه دیوارها رو سفید میکنه...
شب بخیر :*
مامان، اون آقاهه که بیاد بازم مردم دارن میگذشتند؟ مامان خندید و گفت: نه عزیزم، اون مرد... مامان همیشه ازون مرد که حرف میزد سرش رو برمیگردوند به طرف پنجره و توی چشمهاش برق خاصی میافتاد. اون مرد که بیاد اول همه رو میکشه بعد همه دیوارها رو سفید میکنه. دیگه مردمی باقی نمیمونند که «بگذرند». عزیزم حالا کپهی مرگ ت رو بذار دیگه.
شب بخیر :*
«مامان، پسر کوچولو چی شد؟» مامان که دیگه عصبانی شده بود، بالش رو گذاشت روی کلهی کوچولوش و با آرنج نگه ش داشت و کف دست ش رو هم گذاشت زیر چونه ش و در حالی که کوچولو داشت خفه میشد گفت:
اون پدرسگ بابای دیوث ت ه، الدنگ. اون مرد بیاد حساب بابات رو هم میرسه، پدرسگ.
چقدر تغییر و تحول دادی!!!
اون مرده بیاد،از کجا معلوم دیوارای سیاه حسابشو نرسن؟چون هر چی باشه اون یه دونه س
اما چیزای سیاه بی شمارن:)
ارسال يک نظر