یکی بود، یکی نبود. یه دیوار سفیدی بود...

«سبزها امیدوارند»، تیر۸۸.

شهریور۸۸.

«مرگ بر خامنهایV»، مهر۸۸.

«آبان۱۳»، «مرگ بر خامنهایV»، آبان۸۸.

اردیبهشت۸۹.
و این جوری بود که دیوار دیگه سفید نبود. زشت شده بود و کسی نیگاش نمیکرد. اما بعد... ولی مامان بعدش رو نمیدونست. همینقدر میدونست که دیوار چند ماه ه که سیاه و دستنخورده مونده. گفت: ...
«سبزها امیدوارند»، تیر۸۸.
شهریور۸۸.
«مرگ بر خامنهایV»، مهر۸۸.
«آبان۱۳»، «مرگ بر خامنهایV»، آبان۸۸.
اردیبهشت۸۹.
و این جوری بود که دیوار دیگه سفید نبود. زشت شده بود و کسی نیگاش نمیکرد. اما بعد... ولی مامان بعدش رو نمیدونست. همینقدر میدونست که دیوار چند ماه ه که سیاه و دستنخورده مونده. گفت: ...

چاپ کنیم ها

4 نظر:
گفت اما یه روز یه مردی میآد با یه سطل بزرگ همه دیوارها رو سفید میکنه...
شب بخیر :*
آخه مامان، دیوار که اولش هم سفید بود که. مامان گفت: خب آخه اون مرد که بیاد اول همه رو میکشه بعد همه دیوارها رو سفید میکنه که دیگه کسی سیاه شون نکنه. عزیزم حالا کپهی مرگ ت رو بذار دیگه.
شب بخیر :*
مامان، چرا روی دیوار نوشتن اصلن؟ مامان که دیگه عصبانی شده بود، بالش رو گذاشت روی کلهی کوچولوش و با آرنج نگه ش داشت و کف دست ش رو هم گذاشت زیر چونه ش و در حالی که کوچولو داشت خفه میشد گفت:
شاید همه چی با «رای من کو؟» شروع شد.
ای خدا... دیوار خدا نکشدت.... اینقدر به کامنتهات خندیدم که روده هام جمع شدند....... :))
ارسال يک نظر